بزرگترین شانس زندگی،داشتن یک زندگی عادی و معمولی ست
بزرگترین شانس زندگی،داشتن یک زندگی عادی و معمولی ست
گشتم نبود
نگرد نیست
امید از دیدن چیزهای امیدوار کننده میاد
چه جوری میشه امیدوار بود وقتی چیزی نمیبینی
امروز داشتم فکر میکردم اگه من بمیرم،هر کدوم از اعضای خانوادم بلاخره یکیو کنارشون دارن که آرومشون کنه،اما من اگه اتفاقی واسه اونها بیوفته هیشکی رو ندارم و فقط خودم باید خودمو آروم کنم
پس بازم از خدا خواستم منو زودتر از همشون از دنیا ببره
آب و هوای سرد و برفی عجیب آدم و خواب آلود میکنه
اطرافیان درک نمیکنن
همش فکر میکنن حالم خیلی بده و قراره همیشه همینطور بمونم
حالم که بد میشه باید دو سه روزی برم تو غار تنهاییم و درهارو روی خودم ببندم تا بهتر بشم
اینجوری اطرافیان فکر میکنن مریضم و حالم خیلی بده در صورتیکه فقط نیاز به استراحت داره ذهن و روحم
وسواس فکری پیدا کردم
همش دارم فکر میکنم وای اگه نشه چیکار کنم
همونه ولی با آبی پررنگ
آیکون Blue sky چقدر خوشگل شده
خوش برگشتی
تایملاینم سوت کور شده بود
عصری دلم گرفته بود
به چهار نفر که میشناختم پیام دادم که حرف بزنیم
دوتاشون که اصلا سین نکردن،یکیشونم سین کرد و جواب نداد
بله عزیزان تنهایی یه وقتایی این شکلیه
یه کاربری بود اینجا به اسم سعید باز اون چند تا چیز میذاشت خوب بود
اونم رفته انگار
چقدر اینجا سوت و کور شده
چرا هیچکس تو تایملاینم نیست؟
محله ای که توش زندگی میکنم رو خیلی دوست دارم،محل کارم نزدیک،فروشگاه مواد غذایی و مال نزدیک
من یه شوهر خوبم تو این محل پیدا کنم دیگه همه چیزم در دسترس و تکمیل میشه
همه یا دارن نامزد میکنن یا بچه دار میشن یا چند وقت دیگه عروسیشونه
منم فقط بهر تماشای جهان آمده ام
خدایا دمت گرم واقعاً
با یارو رو هم رفته نیم ساعت حرف نزدم،تو این نیم ساعت پنج شیش بار ازم ایراد گرفته از صدام بگیر تا لحن حرف زدنم
بعد حالا که زدم گوستش کردم و دیگه جوابشو نمیدم میپرسه چرا مگه چیکار کردم
فکر کنم انقدر ایراد میگیره از بقیه که براش عادی شده و دیگه نمیفهمه مشکل کارش کجاست
به یه بهونه ی مسخره ای منو ریجکت کردن امروز که دلم میخواد یه گالن بنزین بردارم برم کل اون شرکت رو به آتیش بکشم
کارمند نمیخواین بگین نمیخوایم دیگه چرا اینجوری با اعصاب و روان آدم بازی میکنین؟
صبح با انرژی بیدار شدم حالا دوباره شب باید با گریه بخوابم
دلم میخواست با یه نفر کنار هم پیر بشیم،با هم تو باغچه حیاطمون گل بکاریم،با هم کل خیابون رو قدم بزنیم،با هم آلبوم عکسامونو ورق بزنیم،با هم فکر کنیم شب چه فیلمی ببینیم.
ای کاش«باهم» بودن انقدر سخت و پیچیده نبود
یعنی متنفرم از هر غذایی که تو آمریکا تاحالا خوردم،غذا ها چرب،بد مزه و در یک کلام آشغال
یعنی مرگ بر من اگه بازم غذاهای اینجا رو بخورم
هر بار که ریجکت میشم،یه جون ازم کم میشه
حفظ ظاهر میکنم و میگم مهم نیست اما بعد تا خود صبح گریه میکنم و خوابم نمیبره
به خدا که این جریان کار پیدا کردن خودش توهین به بشریته
هیچکدومش نشد🥺
تموم شد سریالش؟
هنوز که نشده
اگه این دوتا چیزی که میخوام این هفته اتفاق بیوفته دیگه تا آخر سال خیالم راحت میشه
درسته
هرچی میره جلوتر به این نتیجه میرسم من آدم درونگراییم
تو جمع های شلوغ و پر سر و صدا بهم خوش نمیگذره،دوست دارم زودتر برگردم خونه،همون خلوت خودمو بیشتر دوست دارم
گفتن نداره 🥺
دلم خیلی گرفته
حس میکنم از عالم و آدم جا موندم